تبليغاتX
بگو کی رو چشات نقش گریه کشید
بگو کی رو چشات نقش گریه کشید
جمعه نوزدهم مرداد 1386


یه روز بهم گفت میخوام باهات دو ست باشم میخوام دوستم داشته باشی

آخه من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم باشه .

فکر خوبیه منم خیلی تنهام

یه روز دیگه بهم گفت میخوام تا آخرش باهات بمونم چون تو لیاقتت بیشتر از اینهاست در ضمن واسه اینکه

خودمم هم خیلی تنهام

بهش خندیدم و گفتم من از خدامه

آخه منم خیلی تنهام

یه روز دیگه گفت میخوام برم یه جای دور جایی که هیچ مزاحمی نباشه بعد که همه چی رو به راه شد میام میارمت پهلوی خودم اخه اونجا

هم من خیلی تنهام

یه روز نامه داد و دیدم که نوشته من اینجا یه دوست پیدا کردم میدونی چرا ؟ آخه

من اینجا خیلی تنهام

منم براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم عالیه فکر خوبیه خوشحالم

یه روز تلفن زد و گفت من اینجا قراره با دوستم زندگی کنم تا ابد برای همیشه

دیگه جوابی بهش ندادم  فقط براش یه لبخند کشیدمحالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم میکنه اینه که اون نمیدونه

 

من هنوز خیلی تنهام  

 

یکی میدونه دوستش داری و یکی نمیدونه دوستش داری بیچاره اون


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط : سامان
شنبه ششم مرداد 1386


 

ديدي دلم شكست ؟
ديدي...كه ديوار صو تي هفت شهر عشق با ناله غمم شكست
ديدي دلم شكست؟
 
ديدي.سنگدل!!.
كوزه چشم من كه چشمه ناب ترانه بود با سنگ دلت براي هميشه شكست
ديدي دلم شكست؟
 
ديدي.. دريا چشم!!
بغض نگاهم در هجوم امواج چشم تو از غم فردا شكست
ديدي دلم شكست؟
 
ديدي همبازي كودكي !!
در بازي قشنگ مهر...
آخر تو جر زدي
بردي و جايزه ات يك عشق تازه بود
...barae to....



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط : سامان
یکشنبه سی و یکم تیر 1386


هرگزبراي عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباشي گاهي در انتهاي خارهاي يك كاكتوس به غنچه اي مي رسي كه ماه را بر لبانت مي نشاند

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کني

موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط : سامان
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386


                                

این روزها بیشتر به نبودن فکر می کنم تا زیستن

اشتباهی ست که هر لحظه می کنیم.

دلی را می آزاریم.

قلبی را می شکنیم.

اشکی را بر گونه ای جاری می کنیم.

گلی را پر پر می کنیم.

پرنده ای را بی خانمان می کنیم.

وبعد از این همه آشوب

فقط می گوییم : ببخشید!

شاید این آخرین لحظه ای باشد که فرصت داریم جبران کنیم.

پس استفاده کنیم برای گفتن نگفته ها

برای فریاد زدن در گوش کسی که دوستش داریم و به او بگوییم : دوستت دارم

شاید دیگر مجالی برای گفتن معذرت می خواهم نباشد.

سریعتر.

در همین لحظه زندگی کن.

شاید فردا هرگز نیاید.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط : سامان
شنبه شانزدهم تیر 1386


خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
 صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
 می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
 هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
 بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
 نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه 
 خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
 بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
 خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
 وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
 کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
 خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن 
 چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
 خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
 خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
 خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
 که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
 خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
 تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد  دوباره
                                                                  

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط : سامان
پنجشنبه هفتم تیر 1386


                 فکر مي‌کني دردِ من بخاطر خورشيد است؟

چه فايده بهار بيايد؟ بادام‌ها شکوفه کنند؟
 
اخرش مگرمرگ نیست؟
 
 اما مگر من مي‌ترسم از مرگي که خورشيد مي‌آورد؟
 
 من که هر فروردين يک سال جوان‌تر مي‌شوم،
 
 هر بهار عاشق‌تر مي‌شوم، مي‌ترسم؟
 
آه دوستِ من، دردِ من چيز ديگري است
 

  


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط : سامان
پنجشنبه هفتم تیر 1386


 
گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است
 
 اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟
 
تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي.
 
 حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است.
 
چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را
 
كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند.
 
 مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.
 
مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
 
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
 
دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك
 
كار چندان سختي نيست.
 
اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
 
دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
 
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.
 
زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز
 
دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
 
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است.
 
 و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم
 
هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست.
 
در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست.
 
آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود.
 
 شيطان مسئول فاصله هاست.
 
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
 
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.
 

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط : سامان
یکشنبه سوم تیر 1386


آن شب گفتي كه مي روي

من گريه كردم و گفتم: به خدا مي سپارمت

گفتي: بروم؟

ديدم كه در نگاه تو ترديد موج مي زند

آرام گفتم: برو

وقتي كه خواستي بروي گفتم: برو ولي زود برگرد!

گفتي: چرا؟

گفتم: تو ميروي كه دوباره برگردي اما زودتر بيا كه چشمم به در است.

برگشتي و گفتي: من هيچ وقت نمي روم

من مي دانستم كه مي روي، چشمان تو را بوسيدم!

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط : سامان
یکشنبه سوم تیر 1386


 

 

اي خدا كي ميشه روزي كه بدون واهمه

 

بتونم عشقمو فرياد بزنم بين همه

 

بگيرم دستاي گرمشو تو دستام هميشه

 

بدونم دلم ديگه هم سفر تنهاييشه

 

نزنه شور جدايي دله تنگ و بي قرار

 

لحظه ديدن روي ماه اون گله بهار

 

مثه پروانه كه گرد گل همش پر ميزنه

 

دله تنگم نمي تونه از نگاش دل بكنه

 

بدوزم چشمامو تو چشماي پاك و بي رياش

 

بخونم راز قشنگ عشقو از تويه چشاش

 

بزنم بوسه به اون لبهايي كه دلم ميخواد

 

بدونه آرزومه فقط بهش خنده بياد

 

موهاي لطيفشو شونه كنم دونه دونه

 

بخونم ترانه مهر و وفا ، عاشقونه

 

بكنم زمزمه وقتي سر رو شونم ميزاره

 

عزيزت دوست داره ، بدون واست جون ميزارهMail By BooN


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط : سامان
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386


تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار

ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام  تو را فرياد می زند . 

امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند ...

صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام

كه آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟

دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني ,

دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند ,

دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد

شبها كه بي حضور تو ,  خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور می کنم 

 تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم  دوخته اند

و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد 

كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد

مهربان ياور زندگي ام

در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را  تقديم قلب درياييت مي كنم 

اما نه . . .  می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود

پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم

از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت دارم


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط : سامان

RSS

Webloger Website

>