یکشنبه سوم تیر 1386
آن شب گفتي كه مي روي
من گريه كردم و گفتم: به خدا مي سپارمت
گفتي: بروم؟
ديدم كه در نگاه تو ترديد موج مي زند
آرام گفتم: برو
وقتي كه خواستي بروي گفتم: برو ولي زود برگرد!
گفتي: چرا؟
گفتم: تو ميروي كه دوباره برگردي اما زودتر بيا كه چشمم به در است.
برگشتي و گفتي: من هيچ وقت نمي روم
من مي دانستم كه مي روي، چشمان تو را بوسيدم!

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط : سامان

